صفحه اصلی دیدگاه و گفتگو مقالات ترسم از مردمیست که نمی شنوند!

ترسم از مردمیست که نمی شنوند!

مريم كاوياني

برای شبنم مدد زاده

کاش ترسم از خون بود! از درد !
ترسم از مردمیست که صدای این خون و درد را نمی شنوند! از مردمی که همهمه می کنند و به خواب می روند واز یاد می برند تو را ونفست را در بند !!

شب را و روز را در بند به ثانیه می شماری؛ ترسم از این است که شبانه روز را به سال از یاد ببرند!
افکار سپیدت، شب سیاه قفس را به روز مزین می کند و ترسم از این است که فراموشی نگاهشان به حضورت چیره شود !!

می ترسم و این ترس را بی پروا فریاد می زنم.

هستی ات فریادیست که دیوارهای قفس رابه سکوت می شکند؛ ترسم از ان است که هستیشان در پی اثبات نبودت باشد!
به اندازه ی هر فریاد، به اندازه ی هر درد، سالی به عمرت افزوده می شود؛ ترسم از این است که عمرشان را به خوابی بفروشند!
لحظه های ادمی را بی هیچ انسانیتی دوره می کنند؛ ترسم از ان است که جهلشان سبزی حضورت را به اندک زمانی بسوزاند!
شمارش کن ...دانه دانه های شبنمی که حضورت را به ثبت می رساند و لحظه لحظه ای که حضورشان از استقامتت سست می شود !!

پیروزیت هر شب با تو به خواب می رود و هر سپیده دم به شبنمی متولد می شود!!

زنده باد حضورت به زمینی این چنین سبز.

 

Add comment