درباره طاعون آلبر کامو و شخصیت های آن

تنها یک تقاضا دارم و فروتنانه آنرا می خواهم با اینکه می دانم تقاضای گزافی است ؛با دقت خوانده شوم..
آلبر کامو – یادداشت ها

اگر ادعا کنم که طاعون آلبر کامو کتابی است بسیار جذاب، یعنی از آن دست رمان هایی که تا پایان یک نفس می خوانیمش و زمین اش نمی گذاریم، احتمالا دچار اغراق شده ام . حدس می زنم که افراد زیادی هستند حتی با سلیقه های ادبی خوب که از خواندن کتابی مانند طاعون چندان خشنود نمی شوند واین کتاب را فاقد آن کشش لازم وجاذبه ی زیبایی شناختی کافی می دانند. این قضاوتی است که شاید خود من هم تا حدی با آن همدلی کنم .این البته تنها یک سوی ماجراست .اما اگر قرار بر این باشد که این اثر را از منظر فلسفه ی اخلاق و مسائل مربوط به آن بررسی کنیم ، آنگاه شاید با اطمینان بتوان گفت با اثر خارق العاده و بی نظیری مواجه هستیم . حداقل برای کسانی که رابطه ی میان خودشان با دیگری و جامعه جزو دغدغه ها و مسائل اساسی شان بوده و پیرامون آن اندیشیده اند ، «طاعون» اثری است سرشار از نکته ها، ظرایف، بصیرت ها و نقدها که شاید هرگز نتوان همه آن ها را در یک رساله ی فلسفی پیرامون اخلاق گرد آورد . کاری که کامو با ساخته و پرداخته کردن شخصیت هایی که هرکدام نماینده فهم خاصی ازمقوله اخلاقند و در برابر یک بلای عمومی احساسات ،افکار و رفتار های خاص خود را بروز می دهند ،با زیبایی و قدرت تمام انجام می دهد. این نکته را به شخصه زمانی بهتر درک کردم که تصمیم گرفتم یکبار دیگر کتاب را البته به صورت گزینشی با محوریت یکی از شخصیت ها که بنظرم جذابتر می آمد از نو بخوانم . در طی این مطالعه گزینشی بود که احساس کردم کامو با چه دقت ، وسواس و ظرافت عجیبی شخصیت اخلاقی کاراکترهای داستانش را پرورانده و تا چه میزان حرفهای اساسی را به وساطت گفته ها و اعمال آنان بیان کرده است . همین نکته وسوسه ام کرد که کتاب را چندین مرتبه ی دیگر و با محوریت دیگرشخصیت های کتاب بخوانم و جالب اینجاست که بعد از اتمام این کار احساسم این بود که تا به حال هیچ نویسنده ای را تا به این حد نفهمیده بودم ! شاید هم برعکس ،یعنی هیچ نویسنده ای تا بحال اینقدر تلاش نکرده بود که خودش را به مخاطبش بفهماند ! به هر روی تصمیم نهایی ام بر این شد که این تجربه و فهم را تبدیل به یک متن کنم به این ترتیب که در ابتدا شش شخصیت اصلی داستان را به کمک متن کتاب معرفی نمایم و بعد تا حد امکان وارد تحلیل شخصیت اخلاقی آنها وجمع بندی نوع نگاهشان به مقوله ی اخلاق شوم . برای آنانی که کتاب را نخوانده اند ، به اختصار می توان گفت که داستان در مورد شهری است به نام اران که از ایالت های فرانسوی در سواحل کشور الجزایر که دچار بیماری طاعون گشته و مقررات قرنطینه در مورد آن اعمال می شود . و اما شخصیت های داستان:

۱- برنارریو: پزشک، ۳۵ ساله – ساکن شهر اران – همسرش بیمار است و برای درمان به آسایشگاهی واقع در منطقه ی کوهستانی عزیمت کرده است- معتقد است که اعتقاد و یقین را تنها می توان در کارهای روزانه جست – در جلسه استانداری که درباره تعیین نوع بیماری وچگونگی واکنش به آن تصمیم گیری میشود میگوید؛ اهمیتی ندارد که اسم بیماری چیست ، مسئله این است که چگونه مانع از مرگ ساکنین شهر شویم- وقتی تارو از او می پرسد که برای چه این همه فداکاری میکند بی آنکه به خدا اعتقاد داشته باشد ، میگوید: اگر به خدایی قادر و مطلق ایمان داشت، از معالجه دست میکشید و آن را به خدا وا می گذاشت – می گوید تنها شیوه ی مبارزه با طاعون شرافت و درستی است و در پاسخ به این که شرافت چیست، میگوید: نمی دانم شرافت به طور کلی چه معنایی دارد ولی در مورد من شرافت عبارت از این است که شغل و وظیفه ام را به خوبی انجام دهم – وقتی رامبر از او می پرسد که چرا علیرغم دفاعش از خوشبختی فردی، خود از آن چشم پوشیده است سکوت میکند و چون رامبر اصرار میکند میگوید : هیچ چیز در دنیا ارزش آنرا ندارد که انسان از آنچه دوست دارد روی برگرداند و با وجود این من از آن روی بر می گردانم بی آنکه بتوانم دلیلش را بدانم – می گوید نمی توان هم معالجه کرد و هم آگاه بود ، پس در این صورت با آخرین سرعتی که امکان دارد به معالجه می پردازیم چون این امر ضروری تر است – پس از تماشای لحظات جان دادن دردناک یک کودک با خشونت به پدر پانلو (کشیشی که در خطابه ی خود مردم را سزاوار این بدبختی دانسته بود ) میگوید؛ آه لااقل این یکی بی گناه بود، شما که خوب می دانید ! – وقتی کشیش به او میگوید شاید لازم باشد آنچه را که نمی فهمیم دوست داشته باشیم می گوید؛ نه پد ! من برای عشق مفهوم دیگری قائلم و تا پای مرگ از دوست داشتن دستگاه آفرینشی که در آن اطفال شکنجه می شوند خودداری میکنم!- به پدر پانلو می گوید ما بخاطر آنچه که در ماورائ کفر و ایمان به هم پیوندمان می دهد کار می کنیم و تنها این موضوع اهمیت دارد – با اشاره به همکاری اش با پدر پانلو در مبارزه با طاعون به او میگوید ؛ ملاحظه می کنید حتی خدا نیز نمی تواند اکنون ما دو نفر را از هم جدا کند – وقتی پدر پانلو به او می گوید که شما هم برای نجات و رستگاری بشر کار می کنید می گوید: نجات و رستگاری بشر برای من کلمه خیلی بزرگی است، من این ادعا را ندارم ، سلامتی او مورد توجه من است ، ابتدا سلامتی او – پس از مرگ تارو احساس می کند که دیگر هیچگاه آرامش برای او نخواهد ماند – می دانست که مادرش را دوست دارد و همچنین می دانست که دوست داشتن یک موجود چیز مهمی نیست و عشق هرگز آن قدرت را ندارد که زبان حال خود را پیدا کند – پس از دریافت خبر مرگ همسرش احساس میکند که چندان غافلگیر نشده است زیرا از ماهها پیش خاصه پس از مرگ تارو همین غم بود که همچنان ادامه داشت – با خود می اندیشید که آنچه را بشر می توانست از بازی طاعون و زندگی بدست آورد معرفت و شناخت وبه خاطر سپردن خاطرات گذشته بود – درپایان دکتر ریو اعتراف می کند که این کتاب شرح مشاهدات و خاطرات اوست و می نویسد برای اینکه به نفع این طاعون زدگان شهادت دهد واین که بگوید آنچه که انسان در میان بلا می آموزد این است که در وجود بشر همیشه خوبی ها بر بدی ها غلبه دارد ، گرچه در پایان تاکید میکند که این پیروزی قطعی و مسلم نیست و این کتاب تنها شهادتی است بر آن چیزی که انجام آن لازم شده بود – در پایان کتاب در حالیکه ریو به فریاد شادی های مردم از طاعون رمیده گوش م یدهد به خاطر می آورد که این شادی ها را همیشه خطری تهدید می کند.

۲- ژان تارو : جوانی با هیکل سنگین ، چهره ای درشت و خشن و گود رفته – چند هفته ای می شود که ساکن شهر اران شده ولی هیچ کس نمی داند که از کجا می آید و دلیل اقامتش چیست – طرفدار همه نوع لذات طبیعی است بی آنکه بنده آن باشد – تاریخ وقایع روزانه را می نویسد و تعمدا بروی مسائل پوچ و بی اهمیت تاکید می کند گویی کوشش می کرد تاریخ نویس آن چیزی باشد که تاریخی ندارد – در یک گفتگو می گوید تنها چیزی که مورد علاقه ی اوست بدست آوردن آرامش درونی است و در ضمن به سرنوشت نیز اعتقادی ندارد – در گفتگو با دکتر ریو نقشه ای برای سازماندهی یک تشکیلات از مردم داوطلب برای مبارزه با طاعون ارائه میدهد و مسئولیت آن را به عهده می گیرد – وقتی دکتر ریو به او تذکر می دهد که مرگ در انتظار اوست او از پاسخ دادن طفره می رود – در پاسخ به سوال ریو که می پرسد: آیا شما فکر می کنید از همه ی رموز زندگی آگاه هستید میگوید: بله.. – معتقد است که تنها راه جدا نبودن از دیگران داشتن وجدانی آرام است – وقتی رامبر از او می پرسد که آیا قادر هستید که به خاطر عشق جان ببازید میگوید: تصور می کنم فعلا قادر نیستم – معتقد است انسانیت دکتر ریو از او بیشتر است گرچه خودش جاه طلبی کمتری دارد- در جواب یک پدر به دروغ میگوید که فرزندش به هنگام مرگ رنج نبرده است- داستان زندگی اش را برای دکتر ریو تعریف میکند و تاکید میکند که می خواهد از این حالت مانند همه بودن رهایی یابد- پدرش دادستان بوده ، مردی ساده و فروتن که تا هفده سالگی مورد علاقه و احترام تارو بوده ولی یکبار پس از شرکت در جلسه دادگاه وقتی میبیند که پدرش به اسم اجتماع برای متهمی تقاضای اشد مجازات میکند دیگر او را مردی ساده و مهربان نمی یابد و پس از چندی خانه را ترک می کند- می گوید هرگز چهره وحشتزده ی آن متهم را فراموش نکرده است – میگوید احساس می کرده در جامعه ای طاعون زده زندگی می کند وچون نمی خواست مانند آنها باشد وارد سیاست می شود و در همه کشورهای اروپایی و مبارزات آنها شرکت می جوید- در طول مبارزه به او می گویند چند کشته برای ایجاد دنیایی بهتر که دیگر درآن کسی را نمیکشند لازم است اما روزی که خود شاهد تیرباران فردی میشود، یکبار دیگر به مانند آن جلسه دادگاه دچار سرگیجه می شود، آنجا می فهمد که در طی همه ی این سالها که فکر می کرده علیه طاعون مبارزه می کند، خود طاعون زده ای بیش نبوده است!-به خود می گوید اگر انسان یکبار تسلیم شود دیگر دلیلی برای باز ایستادن ندارد – سالهاست که با احساس شرمساری زندگی می کند چرا که اگر چه در مبارزه حسن نیت داشته اما به هرحال خودش را قاتل می داند- همین عذاب وجدان باعث شده که به دنبال آرامش باشد و سعی کند که منظور همه ی انسان ها را درک کرده و دشمن خونی کسی نباشد- معتقد است که هرکسی میکروب طاعون را در وجود خودش دارد و انسان شریف در معنای کسی که هرگز دیگران را آلوده نمی سازد، کمتر دچار حواس پرتی و بی خبری میشود ودقت بیشتری دارد- در پاسخ به این سوال که آیا راهی برای رسیدن به آرامش وجود دارد میگوید: بله، محبت..- می گوید تنها مساله ای که امروز ذهنش را به خودش مشغول می دارد این است که چگونه می توان در زمره قدیسان در آمد بی آنکه به خدا باور داشت- در یادداشت هایش می نویسد: شاید نمی توان به تقدس کامل نائل شد در این صورت می بایست به اهریمن صفتی توام با فروتنی و مروت اکتفا کرد- می نویسد در وجود مادرم فروتنی را دوست داشتم و همیشه می خواستم از او پیروی کنم- درست در زمانی که ظاهرا بیماری طاعون رخت بر بسته بود بیمار میشود – از دکتر ریو می خواهد که با او روراست باشد و همه چیز را به او بگوید چون به آن احتیاج دارد- به ریو می گوید که میل ندارم که بمیرم و مبارزه خواهم کرد اما اگر بازی را باخته باشم می خواهم که مرگ شایسته ای داشته باشم – پس از مرگ تارو، دکتر ریو با خود می اندیشد که چقدر زندگی تنها با آنچه که می دانند ومحروم از آنچه که آرزو دارند سخت و طاقت فرساست و تارو اینگونه زندگی کرده بود، در حالت شوریدگی و پریشانی بی آنکه امید و در نهایت آرامش را تجربه کرده باشد .

۳-ریمون رامبر: روزنامه نگار جوانی که برای روزنامه ای کثیر الانتشار در پاریس کار میکند و درباره شرایط زنگی اعراب مقاله تهیه می کند- جدیدا وارد شهر اران شده و همسرش که به تازگی با هم آشنا شده اند در پاریس است و پس از شیوع طاعون می خواهد به نزد همسرش بازگردد ولی به علت شرایط قرنطینه این امکان وجود ندارد- در توضیح اینکه چرا می خواهد از شهر برود میگوید: من در این شهر بیگانه ام- درجواب رییس دفتر استاندار که میگوید که می تواند گزارش جالبی از این شرایط تهیه کند می گوید: من برای تهیه گزارش به دنیا نیامده ام اما شاید برای زندگی با یک زن آفریده شده ام آیا این امر طبیعی و منطبق بر نظام هستی نیست؟- ازدکتر ریو می خواهد یک گواهی سلامت برای او صادر کند تا شاید بوسیله ی آن از شهر خارج شود اما ریو بنا به ملاحظات قانونی و پزشکی از آن سر باز می زند – به دکتر ریو می گوید من به شما روی آورده ام چون به من گفته اند شما در تصمیمات اتخاذ شده سهم مهمی داشته اید. آن وقت فکر کردم که لااقل در این مورد می توانید آنچه را که در انجام آن سهیم بوده اید بهم بزنید، شما کسانی را که از هم جدا مانده اند به شمار نیاورده اید – به ریو میگوید: شما متوجه نیستید که چنین جدایی برای دو نفر که با یکدیگر توافق کامل دارند چه مفهومی دارد و تاکید می کند که شما با زبان عقل صحبت می کنید، شما موضوع را احساس نمی کنید- با باند قاچاق مواد جیره بندی شده در شهر تماس می گیرد تا شاید بتواند به صورت غیر قانونی از شهرفرار کند- در برابر تارو که پیشنهاد دعوت به تشکیلات مبارزه با طاعون را به او می دهد سکوت میکند به دکتر ریو میگوید :اگر با شما نیستم بدین علت است که دلایل مخصوص به خود را دارم وگرنه تصور می کنم که هنوز هم بتوانم فداکاری کنم، من در جنگ اسپانیا شرکت کرده ام. به تارو میگوید که درباره شجاعت زیاد فکر کرده است و تاکید می کند که اکنون می داند که یک فرد قادر به انجام کارهای مهم می باشد اما اگر همان شخص توان درک عواطف عمیق را نداشته باشد، توجه او را جلب نمبکند- به تارو میگوید: از آدم هایی که بخاطر عقیده می میرند خسته شده ام، من به قهرمان بودن اعتقاد ندارم . می دانم که این کار آسان است و فهمیده ام که کشنده می باشد ، چیزی که برای من جالب است این است که انسان به خاطر آنچه دوست دارد زندگی کرده یا بمیرد- میگوید: از موقعی که انسان از عشق روی بر می گرداند ، وجود او محدود به یک عقیده و اندیشه میشود – به ریو می گوید خیلی آسانتر است که انسان در زمره کسانی باشد که حق با آنهاست – بعد از اینکه می فهمد همسر دکتر ریو در آسایشگاه بیرون شهر بستری است تصمیم می گیرد که تا روز فرار بطور موقت با تشکیلات بهداشتی هم کاری کند- یکبار احساس میکند که دچار طاعون شده ، مست میکند و به سمت بالای شهر می رود و بر فراز دیوارهای شهر همسرش را صدا می زند- درگفتگو با مادر دکتر ریو می گوید که همسرش زیبا و مهربان است و در ضمن خود نیز به خدا اعتقاد ندارد .مادر دکتر ریو به او می گوید که حق دارد به همسرش ملحق شود چون بدون خدا دیگر چه کسی برایش باقی می ماند!- درآخرین روزی که قرار است از شهر خارج شود ، پشیمان شده و به نزد دکتر ریو باز می گردد- در واکنش به دکتر ریو که از خوشبختی فردی و فرار او دفاع میکند می گوید که تنها خوشبخت بودن شرم آوراست – می گوید من همیشه فکر می کردم که در این شهر بیگانه ام وبا شما کاری ندارم اما اکنون آنچه را باید دیده ام، می دانم چه بخواهم و چه نخواهم به اینجا تعلق دارم- در پایان زنده می ماند و به نزد همسرش باز می گردد.

۴-پدر پانلو:کشیش پیر یسوعی – محقق، مومن و مبارز – طرفدار مسیحیت سخت گیر و پرتوقع – شخص مورد احترام شهر حتی در بین غیر مذهبیون – طبیعتی تند و احساساتی داشت- در اولین خطابه اش پس از شروع طاعون میگوید:
شما سزاوار این بدبختی هستید، سپس از منشا الهی طاعون و طبیعت تنبه آور آن حرف می زند و می گوید اگر امروز بیماری طاعون متوجه شماست بدین دلیل است که هنگام فکر کردن فرارسیده است- دکتر ریو در مورد موعظه پدر پانلو می گوید: پیروان مذهب مسیح گاهی از این صحبت ها می کنند بی آنکه به گفته های خود اعتقادی داشته باشند آنها از آنچه ظاهرشان نشان میدهد بهترند – تارو از پدر پانلو می خواهد که به تشکیلات بهداشتی ملحق شود و او نیز می پذیرد و بسیار فعال نیز هست- دکتر ریو در مورد او می گوید : خوشحالم از این که او را بهتر از موعظه اش میبینم- می پذیرد که در بخش قرنطینه به جای رامبر که قصد فرار از شهر را دارد کار کند – به دکتر ریو که از دیدن صحنه های احتضار یک کودک بسیار نارحت است می گوید ؛ این نوع پیشامدها آدمی را بسیار خشمگین می سازد برای اینکه از حدود درک ما انسان ها خارج است ولی شاید لازم باشد که آنچه را نمی فهمیم دوست داشته باشیم – از روزی که مدتها شاهد جان کندن یک کودک بود به ظاهر تغییر کرده بود- شروع به نوشتن رساله ای کرد با این عنوان«آیا کشیش ها می توانند با طبیب مشورت کنند؟»-پدر پانلو در خطابه دوم خود پس از طاعون با لحن ملایم تر و سنجیده تری شروع به صحبت می کند و چندین بار در طی صحبت هایش دچار تردید می شود-عجیب تر اینکه او دیگر«شما» نمی گفت و از واژه «ما» استفاده می کرد- پدر می گوید که نباید سعی کنیم منظره طاعون را برای خودمان توجیه کنیم بلکه باید آنچه را که آموختنی است از آن بیاموزیم او میتواند- او می داند که نمی تواند مرگ و زجر یک کودک را توجیه کند و لذا می گوید در چنین شرایطی ناچاریم یا به همه چیز اعتقاد پیدا کنم ویا همه چیز را انکار نماییم و چه کسی جرات انکار همه چیز را دارد ؟- پدر تاکید می کند که نباید در برابر طاعون به زانو در آمد و همه چیز را رها کرد بلکه بایستی به احسان روی بیاوریم – پدر پانلو کناره گرفتن از مصیبت طاعون را رد می کند و می گوید در دریای طاعون جزیره ای نیست و بایستی این رسوایی را بپذیریم و تنها اینگونه است که دوست داشتن خدا را پذیرفته ایم- پیرمردی در بیرون کلیسا اگرچه فصاحت پدر پانلو را می ستود ولی معتقد بود این خطابه بیش از آنکه دلیل بر قدرت پدرپانلو باشد نشان ناراحتی و اضطراب اوست- پدر دچار بیماری طاعون میشود و از اینکه برای او پزشک خبر کنند سر باز می زند چرا که آن را خلاف معتقدات اخلاقی خود می داند- در پاسخ دکتر ریو که قصد داشت کنار او بماند می گوید: مردان خدا دوستی ندارند، آنها همه امید واطمینان شان را در ذات الهی متمرکز کرده اند- صلیبی در دست می گیرد و بر روی تخت پشت به دکتر ریو می کند وبه آن می نگرد -در حالی که نگاهش هیچ بیانی نداشت از دنیا می رود-.
۵- ژوزف گران: پنجاه ساله ، ساکن شهر اران –کارمند ساده ی شهرداری – طبیعتی مهربان و حاضر به خدمت داشت- پیش از شیوع طاعون جان کوتار را که اقدام به خودکشی کرده بود را نجات داد- گرچه با زبان ساده ای صحبت می کرد اما گویی همیشه به دنبال انتخاب کلمات بود- در مورد کسی که نجات داده بود به دکتر ریو می گوید: من نمی توانم بگویم که او را می شناسم ولی لازم است که انسان ها متقابلا به هم کمک کنند- جاه طلب نبود و مناعت طبع داشت- حقی را که به آن ایمان نداشت طلب نمیکرد و از کاربرد کلماتی مانند استدعا کردن که با مناعت طبعش سازگار نبود امتناع میکرد ولذا در شغل دون پایه اش مانده بود- شجاعت ابراز احساسات نیک خود را داشت ولی برای ابراز آن به سختی کلماتی پیدا میکرد—در جوانی با دختری فقیر آشنا می شود، روزی جلوی یک مغازه فروش تزیینات نوئل وقتی دختر میگوید «چه زیباست» دست او را می فشرد و تصمیم به ازدواج می گیرند- به علت مشکلات مالی اینقدر درگیر کار کردن می شود که فرصت اثبات دوست داشتن همسرش را از دست می دهد و همسرش با گذاشتن یادداشتی او را ترک می کند- می خواهد یک اثر ادبی بنویسد اما در انتخاب اولین کلمات و جمله ها که توصیف سوارکاری یک زن است(ظاهرا همسرش مورد نظر اوست) وسواس بسیاری از خود بخرج می دهد و در جا می زند- به دکتر ریو می گوید که از داشتن چنین کاری(نوشتن)خیلی خوشبخت است-انجام امور منشی گری تشکیلات بهداشتی مبارزه با طاعون را می پذیرد بی آنکه وجه تشابهی با یک قهرمان داشته باشد- گوینده ی داستان تاکید می کند که از نظر او گران بیش از ریو و تارو نماینده واقعی آن فضیلت آرامش بخشی بود که به تشکیلات بهداشتی جان می بخشید، گران بدون هیچ تردید و با حسن نیتی مخصوص به خود جواب داده بود و تنها درخواستش این بود که در کارهای کوچک از اواستفاده کنند چون فکر میکرد برای کارهای دیگر خیلی پیر شده است- وقتی ریو از او تشکر می کند در پاسخ می گوید: این که کار مشکلی نیست، بیماری طاعون شیوع دارد و واضح است که باید از خود دفاع کنیم، کاش همه کارها اینقدر ساده بود!- نویسنده تاکید می کند که اگر قرار است این داستان قهرمانی داشته باشد او گران را پیشنهاد می کند که هیچگونه خودنمایی نداشته و کمتر جلب توجه میکند و برای خود جز صفای باطن وآرمانی به ظاهر مسخره ندارد- نویسنده معتقد است که انتخاب گران به عنوان قهرمان به صفت قهرمانی آن مقام درجه دومی که بایستی داشته باشد می بخشد و این مقام درست بعد از آرزوی شدید خوشبختی قرار می گیرد – دکتر ریو هر وقت با لحت حماسه ای و پرطمطراق رادیو و روزنامه ها در تحسین شهر طاعون زده مواجه می شد احساس بی حوصلگی می کرد چرا که حس میکرد این زبان و ادبیات از اهمیت و مقام گران در میان مبارزه با طاعون بی خبر بود و نمی توانست با تلاش های کوچک روزانه وی تطبیق کند – یک روز گران بر سرکار حاضر نمی شود، دکتر ریو او را در برابر ویترین یک اسباب بازی فروشی می بیند که در حال اشک ریختن است و از تب می سوزد . گران وقتی می فهمد که بیمار شده به دکتر ریو می گوید دلش میخواست وقت داشته باشد تا یک نامه به همسر سابقش بنویسد تا بتواند بدون هیچگونه احساس ندامتی خوشبخت باشد – به ریو میگوید: دکتر، من ظاهری آرام دارم اما همیشه برای اینکه طبیعی و عادی به نظر برسم احتیاج به کوشش فوق العاده ای داشتم اما حالا دیگر تحمل ندارم-هنگامی که در بستر بیماری بود از ریو میخواهد که نوشته اش را که دو خط بیشتر نیست برایش بخواند و چون می بیند که وقت کامل کردنش را ندارد از دکتر می خواهد که آن را بسوزاند- صبح هنگام وقتی که گران خود را زنده می یابد به ریو می گوید که دوباره شروع به نوشتن اثرش خواهد کرد- پس از نجات از طاعون به همسرش نامه ای می نویسد و به می گوید که حالا خوشحال و راضی است –

۶-کوتار:ساکن شهر اران- نماینده فروش شراب و لیکور- در ابتدای داستان یک خودکشی ناموفق دارد، روی در اتاقش نوشته بود«داخل شوید من خود را بدار آویختم»-حاضر نیست در مورد خودکشی اش به پلیس پاسخ بدهد، می گوید که از آنها نفرت دارد- گران از او به عنوان «مرد ناامید» نام می برد- دلیل خودکشی اش را گرفتاری های شخصی عنوان می کند- از نظر گران مرد گوشه گیر و ساکتی بود که حالتی شبیه گراز داشت- تنها، بدگمان و بی اعتماد بود وبه نظر می رسید پس از اقدام به خودکشی در پی جلب محبت دیگران است، گویی می خواست همه را با خود همراه سازد – از مدتی پیش فقط روزنامه های دست راستی می خرید در حالی که پیش تر عقاید آزادی خواهانه ای از خود بروز می داد – در یک گفتگو اظهار می کند که هنرمند بودن خیلی از کارها را روبراه میکند چون همه کس می دانند که یک هنرمند از سایر مردم حق بیشتری دارد ودر مورد او خیلی چزها نادیده گرفته می شود- وقی می شنود که ده نفر از ساکنین شهر براثر یک بیماری مرده اند می گوید که با مردن ده نفر دنیا به آخر نمی رسد ، یک زمین لرزه واقعی لازم است- دو روز بعد از اعلان رسمی طاعون و قرنطینه شدن شهر، اولین بار کوتار با چهره ای بشاش دیده می شود –وارد باند قاچاق مواد جیره بندی شده می گردد- می گوید از زمانی که بیماری طاعون با ماست احساس می کنم که حالم خیلی بهتر است – قاضی شهر را دشمن شماره یک می داند –در برابر پیشنهاد تارو برای پیوستن به تشکیلات بهداشتی می گوید این کار به من مربوط نیست چرا که در بین بیماری طاعون احساس امنیت می کنم- مشخص می شود که کوتار قبلا یک پرونده قضایی داشته که باز شده و احتمال توقیف و زندانی شدنش می رود و برای همین به فکر خودکشی افتاده بود- در طول طاعون نه از پای در می آمد نه ناامید بنظر می رسید – تنها چیزی که نمی خواهد جدایی از دیگران است- تارو می گوید که کوتار شروع به دوست داشتن مردمی کرده است که بر اثر طاعون در شهر زندانی شده اند- از نظر او تنها راه گرد آوردن مردم به دور هم نازل کردن طاعون به سوی آنهاست- از کاهش آمار تلفات طاعون دچار اضطراب می شود – وقتی احساس می کند که تب طاعون در حال فروکش کردن است با آدم ها قطع رابطه می کند و دچار عزلت گزینی می شود- هنگامی که با دو مرد شیک پوش مواجه میشود که به دنبال کسب اطلاع از آقای کوتار می باشند ، فرار می کند- تارو درمورد او می گوید: تنها جرم واقعی این شخص آن است که در قلب خود عاملی که کودکان و مردم را به سوی مرگ می کشاند پذیرفته است- بعد از باز شدن دروازه های شهر وشادمانی مردم به سوی آنها تیراندازی می کند و چند نفر را زخمی می سازد و سگی را می کشد- در حالی که به نظر دیوانه شده است بازداشت می شود…

بخش دوم:
۱- درباره دکتر ریو؛اولویت عمل اخلاقی بر فسفه اخلاق…
دکتر ریو مردی که اخلاقی است بی آنکه به خدا باور داشته باشد، فداکاری می کند بی آنکه دلیلی برای کارش ارائه کند، دوست می دارد بی آنکه دوست داشتن را امر مهمی بداند . راستی چنین وضعیتی چگونه ممکن است؟ آیا چنین شخصیتی متناقض نیست؟ به نظر می رسد راز جذابیت و احتمالا اهمیت شخصیت ریو در همین ابهام و تناقض نهفته است.دکتر ریو از همان ابتدای شیوع طاعون وارد مقابله و کارزار با بیماری طاعون می شود و تا پایان داستان و افول طاعون علیرغم همه دشواری ها و خستگی ها، از خود مقاومت و ایستادگی نشان می دهد . این در حالی است که در طول تمام این مدت مصرانه از ارائه هر گونه توضیحی پیرامون مقاصد، انگیزه ها و دلایل خویش از این مبارزه سر باز می زند. ریو همواره می کوشد مسئله طاعون را به گونه ای طرح کند که خروجی آن ممانعت از مرگ همشهریان و شیوع طاعون باشد و تا سر حد امکان از هرگونه کنجکاوی فلسفی یا روانشناختی پیرامون این بیماری یا انگیزش های خود و دیگران پرهیز می کند. تجلی این روحیه ریو را بیش از هر چیز می توان در گفتگوی او و رامبر اشاره کرد، آنجا که میگوید:«نمیتوان هم آگاه بود و هم معالجه کرد، پس بهتر است با سرعت هرچه تمام به معالجه بپردازیم چرا که آن ضروری تر است » وقتی به دیالوگهای ریو در طول داستان دقت کنیم می بینیم که نوعی بی اعتمادی، بی باوری وشاید هم بی اعتنایی به کلمات و مفاهیم در سخنان او نهفته است وگویی واهمه دارد از اینکه خود را بواسطه ی ابزار نامطمئن و غیر شفاف زبان بنمایاند .. ریو فقط یک بار از مفهوم شرافت برای ضرورت مقابله با طاعون استفاده می کند و توضیح این مفهوم نیز با احتیاط کامل می گوید: «نمی دانم شرافت به طور کلی چه معنایی دارد اما در مورد من عبارت از این است که شغل و وظیفه ام را به خوبی انجام دهم.»نکته ی جالب در مورد شخصیت ریو آنجاست که فقط یکبار در تمامی داستان بر می آشوبد و آن هم در برابر پدر پانلوی کشیش است. در آن لحظه ریو که از دیدن جان کندن واحتضار طولانی مدت یک کودک به شدت متاثر بود با خشم رو به سوی پدر پانلو(که در خطابه اول خود به فلسفه نزول طاعون پرداخته بود) می گوید:« آه ،لااقل این یکی که بی گناه بود، شما که خوب می دانید!»اعتراض و خشم ریو در آن لحظه گویی نهیبی است بر همه آنهایی که بلایای عمومی را به چشم یک پرسش نظری می نگرند و می خواهند که معما و راز وقوع آن را کشف نمایند . این در حالی است که از منظر فردی مانند ریو بلایای عمومی مانند طاعون، مسائل عینی هستند که می بایست برای مقاومت در برابر آنها راه حلی عملی یافت.. ظاهرا ترس ریو از آن است که نوع نگرش فلسفی، دینی یا روانشناختی به طاعون و مشغولیت به آن، انسان ها را از مسئولیتی که نسبت به مقابله با آن دارند غافل نماید وشاید هم به همین دلیل است که به تارو می گوید: به خداوند قادر و مطلق باور ندارد، که اگر چنین اعتقادی می داشت از معالجه دست می کشید و آن را به خداوند وا می گذاشت . شاید بتوان گفت ریو نماینده فهمی از اخلاق است که حل مسائل عمومی ومشترک آدمیان محور واساس آن می باشد . نوعی درک عمل گرایانه از اخلاق که آن را بی نیاز از هر گونه پشتوانه ضروری فلسفی ، دینی ، علمی یا روانشناختی می داند وتاکید آن بر برونداد و نفع جمعی رفتار ها و تصمیمات آدمی است. برای فهم شخصیت ریو و پیام نهفته در این شخصیت سازی، شاید جمله خود کامو در کتاب یادداشت ها از هر چیزی روشنگرتر باشد، آن گاه که می گوید: «بزرگترین صرفه جویی در نظم و ترتیب تفکر این است که غیر قابل فهم بودن دنیا را بپذیریم و خود را مشغول انسان ها سازیم.»

۲- درباره ژان تارو: همدلی تا نهایت ممکن ..در مورد تارو شاید بهترین تعبیر این باشد که تارو نماینده اخلاق مبتی بر همدلی است، آنچه که از همان ابتدای داستان در باره تارو جلب توجه می کند، باریک بینی ، کنجکاوی ، وتوجه بیش از حد او به امور روزمره و تلاش او برای فهم انسان های عادی است.. وقتی نویسنده گوشه هایی از دفتر یادداشت تارو را در ابتدای داستان می آورد با تعجب می بینیم که تارو با چه دقت نظری مسائل به ظاهربی اهمیت اطرافش را پیگیری کرده و ثبت می کند و تا چه حد برای انسان های اطراف خود و شناخت آنها وقت می گذارد. تارو تا پایان داستان نیز این اراده همدلانه را حفظ میکند و این خصوصیت چنان بارز است که حتی کوتار شخصیت بدبین، ناامید وجامعه ستیز داستان نیز تحت تاثیر او قرار می گیرد و در مورد او می گوید:«با این یکی می توان صحبت کرد زیرا او یک انسان واقعی است و همیشه منظور آدم را میفهمد.»برای آنکه بفهمیم تارو اینهمه اراده برای همدلی را از کجا آورده لازم است که به داستان زندگی اش رجوع کنیم .تارو آن گونه که برای ریو می گوید فرزند یک دادستان بوده ، مردی ساده و فروتن که به تعبیر او انسان ها محبت عاقلانه ای نسبت به او احساس می کردند. اما در هفده سالگی وقتی تارو به دعوت پدرش به دادگاه می رود تا شاهد هنرنمایی او باشد، با حیرت متوجه پدرش می شود که دیگر ساده لوح و مهربان به نظر نمی رسد و به اسم اجتماع برای متهم تقاضای اشد مجازات و گردن زدن می کند . اینجاست که تارو متوجه همه خشونت و قساوتی می شود که در بطن زندگی عادی و روزمره پنهان است و از همین رو تصمیم می گیرد که با نظم مستقربه مبارزه بر خیزد و با گروههای انقلابی همراه شود. در طی این مبارزات که بعضا خشونت آمیز هم هست، تارو یکبار دیگر به تجربه هفده سالگی اش باز می گردد و این بار به هنگام مشاهده تیرباران یک انسان ه بدست انقلابیون متوجه می شود که همه این سالهای مبارزه توجیه گر خشونت بوده و اگرچه در انگیزه های خود حسن نیت داشته و لیکن در عمل چیزی جز یک قاتل نبوده است. در واقع تارو از این که همراه و دوستدار یک دادستان بی رحم و شریک جرم گروههای مبارز آدمکش بوده ، دچار عذاب وجدان می شود و این دو تجربه اساسی او را بر این می دارد که تصمیم بگیرد تا پایان زندگی هرگز و به هیچ عنوان توجیه گر کشتن انسان ها نباشد. واکنش به همین تجربه است که سبب شده تارو در پی آرامش وجدان باشد و تلاش کند به جای همه سالهایی که چشمانش را بر وجود قربانیان بسته بود ، این بار تا نهایت ممکن با انسان ها همدلی کند و هرگز در صدد دشمنی با آنها بر نیاید این همان جایگاهی است که تارو به آن عنوان «قدیس بودن بدون باور به خدا »داده است و ظاهرا تمام ذهن او را به خود مشغول داشته است. شخصیت تارو علیرغم همه دفاعی که بنظر میرسد نویسنده از او انجام میدهد و خاصه شباهت زیادی که میان نقطه نظرات او و مواضع سیاسی کامو علیه خشونت استقلال طلبان الجزایر و کمونیست های هوادار شوروی وجود دارد به نظر می رسد که در پایان داستان مورد انتقاد نیز قرار میگیرد. انتقادهایی که در قالب گفتگوهای درونی دکتر ریو با خویشتن است آن گاه که پس از مرگ تارو به او می اندیشد و به خود می گوید که چقدر زندگی کردن تنها با آنچه که می دانند و بخاطر می آورند و محروم از آنچه آرزو دارند سخت و طاقت فرساست. اینکه تارو همیشه در حال شوریدگی و پریشانی زندگی کرده و هرگز امید را نشناخته بود.حتی از خود می پرسد آیا به دلیل این فقدان امید و اشتیاق نبوده که تارو در پی رسیدن به تقدس و خدمت بشریت بوده است؟.. بهر روی پرسش ها وتردیدهایی که ریو در مورد تارو بدان دچار است، اگرچه به قضاوت روشن و صریحی راه نمی برد ، اما ما را بر آن می دارد که از همسان دانستن ساده انگارانه ی شخصیت ژان تارو و آلبر کامو اجتناب کنیم…

۳-درباره ریمون رامبر؛ خوشبختی بیرون از مساحت اخلاق…
آیا نلسون ماندلا هم خوشبخت بود ؟ آیا هرگز از این منظر به این اسطوره ی سیاسی وقهرمان مبارزه با آپارتاید نگریسته ایم ؟ راستی برای انسانی که بیست و اندی سال از عمرش را بخاطر آرمان های سیاسی و اخلاقی اش پشت میله های زندان گذرانده، خوشبختی فردی چه معنایی دارد ؟ اینها پرسش هایی است که احساس می کنم رابطه نزدیک و معنا داری با شخصیت رامبر و دغدغه های او دارد..مردی که خوشبختی فردی و زندگی با زنی که دوست می دارد را به فداکاری اخلاقی ترجیح می دهد و آنگاه که دکتر ریو ودیگران درگیر کارزار مبارزه با طاعون در شهرند او بدنبال راهی برای فرار از شهر و پیوستن به محبوب خویشتن است. در ابتدای امر شاید این گونه به نظر برسد که شخصیت رامبر چندان مورد علاقه و توجه کامو نیست و تا آن زمان که تصمیم به ماندن در شهر می گیرد از نظر کامو شخصی موجه قلمداد نمی شو، اما آنهایی که شناخت بهتری نسبت به نقطه نظرات کامو دارند به خوبی می دانند که او تا چه میزان حرف های اساسی و متفاوت خود را بواسطه شخصیت رامبر و استدلال های او زده است . کامو یک سال پیش از مرگش در یک مصاحبه تلویزیونی با عنوان «چرا به تئاتر می پردازم؟» از دلایل گرایش خود به تئاتر می گوید و اظهار میدارد که صحنه تئاتر از معدود مکان هایی است که در آن احساس خوشبختی می کند واین دلیل گرایش وعلاقه ی او به تئاتر است. کامو البته به خوبی می داند که پرهیز از ارائه یک توضیح فلسفی، سیاسی یا اجتماعی برای گرایش به این هنر و تاکید تنها بر احساس خوشبختی فردی اش تا چه حد می تواند در جامعه روشنفکری وقت فرانسه مذموم واقع شود و از همین رو به مخاطبان خود هشدار می دهد که در کاربرد جمله «من خوشبخت هستم»محتاط باشید چرا که همیشه کسانی هستند که بلافاصله می گویند:«ای آقا، شما خوشبختید اما بفرمایید با یتیمان وجذامیان دور افتاده ای که خوشبخت نیستند چه می کنید؟»افرادی که او را متهم به فرار از تعهدات اجتماعی وپناه بردن به زندگی شخصی می کنند . اما کامو کسی نیست که از ضرورت و اهمیت تلاش برای خوشبختی فردی کوتاه بیاید و در پاسخی تلافی جویانه میگوید که «من بسیاری از کسان را میشناسم که برای فرار از زندگی خصوصی به زندگی اجتماعی پناه می برند..». مجموعه استدلال هایی که کامو خاصه در ابتدای آن مصاحبه ارائه می کند، شباهت بسیار به ادله ای دارد که رامبر برای فرار از شهر وپیوستن به محبوب خود می آورد . رامبر تاکید می کند که تصمیم وی نه از آن جهت است که شجاعت فداکاری ندارد که اتفاقا پیش تر در جنگ اسپانیا شرکت داشته است ،اما مساله اینجاست که دیگر به قهرمان بودن اعتقاد ندارد و از دیدن انسان هایی که بخاطر عقایدشان می میرند خسته شده است. این که آدم هایی که کارهای مهم و بزرگ انجام می دهند، نظر او را جلب نمی کنند مگر آنکه قادر به درک عواطف عمیق باشند. این که ترجیح می دهد به جای مردن به خاطر عقایدش برای آنچه که دوست دارد زندگی کرده واحیانا بمیرد..حتی یکبار در طعنه ای آشکار به تارو میگوید خیلی آسانتر است آدم جزو کسانی باشد که حق با آنهاست و اینگونه به تارو یاد آور می شود که چه بسا تصمیم که وی گرفته است، سخت تر از تصمیم تارو باشد. حتی تصمیم نهایی رامبر برای ماندن در شهر و ملحق شدن به تشکیلات بهداشتی نیز به نظر می رسد نه ناشی از تغییر نگاه او به مقوله ی اخلاق یا خوشبختی بلکه نتیجه احساسات و عواطفی است که میان وی با دکتر ریو، تارو، وکلا شهر اران ایجاد شده است. رامبر که در ابتدا خود را در شهر بیگانه ای یافت در گذر زمان نسبت به شهر و مردمانش احساس تعلق می کند و همین نکته مانع از این می شود که شعر را ترک کند و به قول خودش تنها خوشبخت بودن برایش شرم آور می شود.. به بیان دیگر شاید بتوان گفت رامبر نماد اخلاق مبتنی بر احساسات و عواطف است. حال بیایید که دوباره به پرسش ابتدایی باز گردیم و از خوشبختی ماندلا بپرسیم. راستی اگر کامو هم نسل ما بود و از او درباره خوشبختی ماندلا می پرسیدیم چه پاسخی می داد؟ شخصا مایلم بگویم که کامو دربرابر چنین پرسشی سکوت می کرد چرا که برای ساحت خوشبختی فردی، استقلال معنی داری نسبت به عرصه تعهدات اجتماعی وسیاسی قائل بود.این که می دانست تلاش برای خوشبخت شدن و زندگی زیبا داشتن با تلاش برای مفید بودن و به سامان کردن امور جهان دو کار تقریبا مستقل اند و معتقد ترین و اخلاقی ترین انسان های روی زمین الزاما انسان های خوشبختی نیستند..

۴-درباره پدر پانل؛ایمان داشتن،له یا علیه اخلاق؟..
اگر جهان آفریده خداوندی قادر ومطلق است و مشیت و اراده الهی در همه اتفاقات و حوادث عالم جریان دارد،آن گاه جان کندن و زجر کشیدن یک کودک را بر اثر بیماری طاعون چگونه می توان توجیه کرد؟ برای کوکی که نه گناهی مرتکب شده که تاوان آن را بدهد و نه قدرت اندیشه ای دارد که از تحمل رنج به مرتبه ای از کمال برسد، چنین شکنجه ای چه ضرورت و معنایی دارد؟ این ظاهرا همان سوالی است که پدر پانلو، کشیش محترم، معتقدومحقق شهر را به تردید و اضطراب افکنده است..پدر پانلویی که در خطابه اول خود پس از شیوع طاعون با اطمینان و ایمان کامل از فلسفه نزول طاعون بوسیله خداوند و طبیعت تنبه آور و رستگاری بخش این بیماری سخن گفته بود، پس از ملحق شدن به تشکیلات بهداشتی مبارزه با طاعون و دیدن مرگ و احتضار انسان ها و خاصه یک کودک ، به شرایط جدیدی راه برده است . پدر پانلویی که در خطابه اول با اطمینان سخن می گوید ،مردم شهر را با لفظ «شما»خطاب میکند و از دلایل نزول طاعون سخن می راند، در خطابه دوم این بار با تردید حرف می زند. از واژه «ما» استفاده می کند واذعان دارد که مسائلی در عالم هستی وجود دارد که قابل توجیه نیست. پدر پانلو که در خطابه اول از ضرورت اندیشیدن، به خود آمدن و رستگار شدن سخن میگفت در خطابه دوم از مردم می خواهد که از طاعون و طاعون زدگان نگریزند و به احسان و نیکوکاری روی بیاورند.. جالب اینجاست که حتی واکنش مردم شهر نیز نسبت به خطابه های پانلو تغییر کرده و پدر پانلوی دوم ظاهرا جایگاه قدسی خود را از دست داده تا آنجا که حتی پیرزن میزبانش نیز به او کم محلی می کند..آنچه که برای پدر پانلو رخ داده را شاید بتوان به اختصار این گونه بیان کرد که پدر پانلو در طی حوادث ناشی از طاعون دچار تجربیاتی شده که ایمان پیشین وی را به چالش کشیده واو ناگزیر ا ز بازتعریف ایمان خویشتن است. تعریف جدید پانلو از ایمان که در خظابه دوم او متجلی است ظاهر ازدو جهت تغییرات مهم و معنا دار داشته است. اول اینکه ایمان دیگر از نظر او الزاما به داشتن توجیهی از رخداد های عالم منتج نمی شود، بلکه می بایست در برابر اراده خداوندی حتی اگر توجیهی برای آن نداریم سر فرود آوریم وتسلیم باشیم، وتغییر دوم اینکه نمی بایست از طاعون فرار کنیم و کناره بگیریم بلکه می بایست مسئولانه با آن برخورد کنیم و به نیکوکاری روی بیاوریم. این روایت جدید از ایمان اما به نظر دچار تناقض است چرا که تغییرات اول که در راستای استحکام ایمان است از جنس انفعال و تسلیم می باشد وتغییرات دوم که در مسیر اخلاق و انسان دوستی است از تبار فعالیت و کنشگری بنظر می رسد.. شاید این همان تناقضی است که جان پانلو را به خود مشغول می داشته و رفتار او را از نظر اطرافیان غیر قابل فهم می کرده است. ژان تارو پس از شنیدن خطابه دوم پدر پانلو این انسان اخلاقی متکی بر ایمان، سخنانی می گوید که برای فهم او بسیار راهگشاست. تارو می گوید که کشیشی را می شناخته در طی جنگ از دیدن چهره مرد جوانی که چشم هایش را در آورده بودند ایمان خود را از دست داده بود و سپس تاکید میکند که وقتی که چشمان معصومیت را در آورده باشند، یک نفر مسیحی یا بایستی همه اعتقاداتش را از دست بدهد یا اینکه راضی شود چشمان او را نیز در بیاورند. از نظر تارو پانلو آن کسی است که هرگز نمی خواهد ایمانش از دست بدهد و لذا تا پایان این ماجرا خواهد رفت.. شاید مرگ پدر پانلو بر اثر طاعون مهر تاکیدی بر سخنان تارو باشد.

۵-درباره ژوزف گران؛ دشواری طبیعی بودن …
شاید اگر این حق انتخاب با ما بود که یکی از شخصیت های کتاب را بعنوان قهرمان معرفی کنیم، آخرین فردی که به ذهنمان خطور می کرد ژوزف گران بود . یک کارمند ساده شهرداری که همواره در شغل دون پایه خویش درجا زده است و حتی توان خوشبخت نمودن زن محبوب خویش را نیز نداشته است. کسی که در نوشتن جملات ابتدایی یک اثر ادبی ناتوان است و در تشکیلات بهداشتی نیز نقش پاره وقت و حاشیه ای منشی گری را به عهده دارد. بدیهی است در چنین شرایطی وقتی که می بینیم که نویسنده ژوزف گران را به عنوان گزینه پیشنهادی خود برای قهرمان داستان معرفی می کند، متعجب شویم و در پی آن بر آییم که با باز خوانی شخصیت گران دلایل چنین انتخابی را بهتر بفهمیم . وقتی که به داستان رجوع میکنیم اولین چیزی که در مورد گران جلب توجه میکند این است که او جان مردی که در حال خودکشی بوده را نجات داده است و پذیرفته که تا بهتر شدن حالش از او مراقبت نماید. او در توضیح کار خود به دکتر ریو می گوید که من او را نمیشناسم اما لازم است که انسان ها متقابلا به هم کمک کنند. ژوزف گران در هنگام پیوستن به تشکیلات بهداشتی نیز دقیقا با همین سادگی تصمیم می گیرد و وقتی ریو از او تشکر می کند می گوید:«اینکه کار مشکلی نیست بیماری طاعون شیوع دارد، واضح است که باید از خود دفاع کنیم، کاش همه کارها اینقدر ساده بود!»حال اگر به نقطه نظرات نویسنده رجوع کنیم که معتقد است ضرورت مقابله با طاعون به بداهت جمع دو بعلاوه دو برابر چهار است واینکه این مبارزه تنها راه حل ممکن بود آنگاه می بینیم که ژوزف گران بهترین نمونه برای چنین فهمی از برخورد و مقابله با طاعون است. نکته دوم درمورد ژوزف گران این است که برعکس ریو و تارو هرگز مساله طاعون تمام ذهن اورا به خود مشغول نمی داشته و آنچه که هسته اصلی شخصیت او را شکل می دهد علاقه اش به همسر پیشین اش واشتیاقش به خوشبختی است. گران این علاقه را پیش تر در قالب تلاش و کار برای سعادتمندی خانواده و بعد ها بواسطه نوشتن اثر ادبی که ظاهرا توصیفی از همسر محبوبش است، پیگیری می کند و مساله اخلاق ومبارزه با طاعون در نوبت بعدی اولویت های اوست. این نکته نیز با اعتقاد نویسنده مبنی بر درجه دو بودن ارزش قهرمان بودن سازگار است، خاصه اینکه نویسنده تاکید می کند قهرمان بودن به لحاظ اعتبار بعد از میل و اشتیاق به خوشبختی ارزش گذاری میشود..نکته سوم در مورد گران تاکید نویسنده بر این ویژگی اوست که او قدرت بیان لازم برای آنچه که می خواهد را ندارد، گویی می خواهد به مخاطب بفهماند که وجود ژوزف گران غنی تر و ارزشمند تر از بیان و گفتار اوست و به همین دلیل است که گران هیچ گونه خود نمایی ای نداشته و کمتر جلب توجه می کند. حتی یکبار در طول داستان با ظرافت به این نکته اشاره می شود که ریو از لحن حماسی و پر طمطراق رادیو و رسانه ها در توصیف مردم طاعون زده احساس بی حوصلگی می کند، آن هم به این دلیل که حس میکند این زبان و ادبیات، از اهمیت و نقش گران بی خبر است و نمی تواند با تلاش های کوچک و روزانه او تطبیق کند. نکته آخر اما از دل اعترافات گران برای دکتر ریو آشکار می شود ریال آنجا که پس از ابتلا به طاعون به او می گوید:«من ظاهری آرام دارم اما همیشه برای اینکه طبیعی و عادی بنظر برسم احتیاج به کوشش فوق العاده ای داشتم.»..به نظر می رسد که با این اعتراف نویسنده می خواهد به مخاطب بفهماند که به مانند ژوزف گران بودن اصلا کار ساده ای نیست. اینکه طبیعی بودن، فضیلیتی است که کسب آن نیازمند نوعی تلاش خستگی ناپذیر و همیشگی است و چنین افرادی قهرمان های زندگی روزمره اند.. این نکته ها ما را به یاد این جمله کامو در کتاب یادداشتها می اندازد که می گوید:«هیچکس نمیفهمد که بعضی آدم ها تلاشی هرکولی میکنند تا صرفا عادی باشند.»

در مورد شخصیت گران یک نکته جالب نیز وجود دارد و آن اینکه او تنها شخصیت داستان است که به بیماری طاعون مبتلا می شود ولی در نهایت نجات می یابد . وقتی به سرنوشت شخصیت های داستان می نگریم می بینیم که دکتر ریو، رامبر و گران درنهایت زنده می مانند و تارو ، پدر پانلو وکوتار فرجامی تلخ دارند. جالب اینجاست که هر سه نفری که نجات یافته اند دریک نقطه با هم مشترکند و آن داشتن عشقی درون زندگی است و این نکته ما را به تردید می افکند که آیا مقصود کامو این است که عشق قدرت نجات آدمی را دارد؟! آیا انسان هایی که کسی را دوست دارند، دلایل بیشتری برای زنده ماندن دارند؟!

۶- درباره کوتار: شریک جرمی برای طاعون…
شاید بهترین راه برای درک شخصیت کوتار و رفتارهای او مقایسه او در کنار شخصیت تارو باشد چرا که به نظر می رسد که کامو این دو شخصیت را در نقطه مقابل یکدیگر خلق کرده باشد. البته کوتار و تارو یک نقطه اشتراک مهم دارند و آن نقطه آغاز یکسان آنهاست چرا که هردوی آنها بواسطه آنچه که در گذشته انجام داده اند دچار عذاب وجدانند . تارو از آنجا که احساس می کند در گذشته توجیه گر مرگ انسان ها بوده روحی ناآرام دارد و کوتار بخاطر جرمی که در گذشته مرتکب شده و همین طور خطر زندان و بازداشت در عذاب است . اما تفاوت این دو شخصیت که اتفاقا اساسی ترین مولفه شخصیت هر یک از آنها نیز است، نحوه مواجهه و واکنشی است که نسبت به این گذشته تقریبا یکسان دارند. تفاوت اینجاست که تارو با تمام وجود در صدد جبران گذشته است و می کوشد که هرگز خطاهای گذشته را تکرار نکند و با بالا کشیدن خود تا سرحد توقعات و فهم خویشتن به آرامش وجدان دست یابد. اما کوتار بر عکس در تلاش است که گذشته خود را از همه انسان ها پنهان دارد ومشتاق است که با پایین کشیدن و فرود آوردن همه انسان ها تا سطح اضطراب ها و تشویش های خود ،از همسانی وضعیت خود و دیگران به نوعی احساس امنیت کاذب برسد. از همین روست که تارو از ابتدای داستان در پی ارتباط با انسان ها وفهمیدن آنهاست گرچه تنهایی را بیشتر می پسندد و از همانند دیگران بودن واهمه دارد و بر عکس کوتار از ابتدا گوشه گیر است و حتی دست به خودکشی می زند درحالیکه بزرگتری کابوسش تنها ماندن است و دلش میخواهد همه آدم های دنیا را با خود همراه کند. وباز به همین دلیل است که تارو نسبت به شیوع طاعون دغدغه مند است و پیشنهاد تشکیل سازمان بهداشتی را می دهد ودر عوض کوتار از شیوع طاعون خشنود است و به شبکه قاچاق مواد جیره بندی شده ملحق می شود. تفاوت این دو شخصیت شاید بیش از هر چیز در دو جمله متفاوت آنها آشکار باشد آنجا که تارو می گوید :«تنها راه جدا نبودن از دیگران داشتن وجدانی آرام است.»اما کوتار تاکید می کند که :«تنها راه گرد هم آوردن انسان ها نازل کردن طاعون به سوی آنهاست». به تعبیر تارو شاید بتوان گفت که کوتار شریک جرم طاعون است. چرا که از آن لذت می برد.چون که طاعون سبب شده سنگینی بار وحشت را که پیش تر تنهایی بدوش می کشید با دیگران تقسیم کند! اینگ ونه بهتر می توان فهمید که چرا وقتی آمار تلفات طاعون افول می کند ،کوتار دچار اضطراب و در نتیجه عزلت و تنهایی می شود و چرا بسوی مردم شادمان که ریشه کن شدن طاعون را جشن می گرفتند تیر اندازی می کند. گویی می خواهد برای آخرین بار با تولید وحشت و اضطراب عمومی بار ترس و وحشتش را با دیگران تقسیم کند ..نکته جالب در مورد شخصیت پردازی کوتار ، آن روایت روانشناختی ملموس و جذابی است که کامو از ریشه های بی اخلاقی و رفتار های شریرانه و جامعه ستیزانه ارائه می دهد، به گونه ای که مخاطب گاهی از نزدیکی و شباهت خود با شخصیت کوتار توامان دچار حیرت و وحشت میشود راستی کدام یک از ما می تواند ادعا کند که هرگز این احساس را نداشته ایم که یک بازی را باخته ایم ودلمان خواسته که همه آدم های دنیا بازنده باشند..اینکه چیز مهمی را از دست داده ایم ودلمان خواسته همه آدم ها ، همه چیزهای مهم شان را از دست بدهند.. اینکه یک روز در نزدیکی ها ناامیدی مطلق ،نسبت به یک بلای عمومی احساس اشتیاق کرده ایم!.. نمی دانم شاید کامو می خواسته به ما یاد آور شود که تسلیم شدن در برابر چنین خواسته هایی برخاسته از ضعفی و پرهیز از جنگیدن برای فراتر رفتن و بالا کشیدن خویشتن در بازی زندگی تا چه حد می تواند برای ما و دیگران خطرناک باشد.. اینکه انزوا، ناامیدی و ناتوانی که کم کم می رود تا جزو ویژگی های شخصیتی ثابت برخی از ما شود، تا چه حد استعداد رفتار های جامعه ستیزانه را در ما تقویت می کند. درک شخصیت کوتار و انگیزه ها و رفتارهایش، برای آنهایی که دغدغه حضور در عرصه عمومی را دارند، اهمیت مضاعفی نیز دارد چرا که تشخیص مرز میان منتقدین کوتارگونه ای که در صدد انتقام از جامعه اند با تاروهایی که به حل مسائل عمومی می اندیشند، همیشه آسان نیست …

۱ پاسخ به تا “درباره طاعون آلبر کامو و شخصیت های آن”

  1. .
    ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ ۲:۲۹ ب.ظ #

    عالی

نظر دهید


6 + شش =